ورود ایران و آمریکا به مرحله بازی «حراج دلار» | پیشبینی نویسنده «جنگها چگونه پایان مییابند» از سرنوشت جنگ

رویداد۲۴| پس از توافق بر سر آتشبسی دوهفتهای که اکنون بیش از سی روز از آن میگذرد، ایالات متحده و ایران هر دو خود را پیروز میدان معرفی میکنند. روایت هر دو طرف مشابه است: «ما مقاومت کردیم و حریف زودتر عقب نشست.»، اما واقعیت آن است که هر دو بازیگر در عمل به نتیجهای مساوی تن دادهاند. چنین تعلیقی از همان ابتدا نیز قابل پیشبینی بود؛ چراکه ساختار این تقابل، دامنه انتخابهای بازیگران را بهشدت محدود میکرد، حتی برای بازیگران نامتعارفی، چون طرفهای تخاصم اخیر. حالا ظاهرا ایران طرح جدید مذاکراتی خود را به آمریکا ارائه کرده است.
جنگها، همانند بازی شطرنج، از سه پرده تشکیل میشوند: آغاز، میانه و پایان. در مرحله آغازین، نیروها آرایش میگیرند و درگیری کلید میخورد. اگر پیروزی قاطعی در این مرحله به دست نیاید، جنگ وارد مرحله میانی میشود؛ جایی که طرفین میکوشند یکدیگر را به تسلیم وادارند. با روشنتر شدن روند نبرد، بهتدریج چشماندازِ یک نتیجهی منطقی نمایان میشود و تقابل به مرحله پایانی پا میگذارد؛ مرحلهای که در آن، جزئیات توافق نهایی چکشکاری میشود.
در این جنگ خاص، پرده میانی با تهدید دونالد ترامپ آغاز شد: «اگر ایران تنگه هرمز را باز نکند، با ویرانی عظیمی روبهرو خواهد شد.» این مرحله تا زمانی که طرفین به توافقی پایدار برای پایان دادن به خصومتها دست یابند، ادامه خواهد یافت. آتشبس فعلی احتمالاً پابرجا میماند، دقیقاً به همان دلیلی که از ابتدا برقرار شد: هر دو طرف آسیب دیدهاند و بهخوبی میدانند که تشدید درگیریها صرفاً به تصاعد مهارگسیختهی هزینهها میانجامد.
دولت ترامپ منازعه را با این پیشفرض آغاز کرد که درگیری، کوتاه و کمهزینه خواهد بود و ایران یا توانایی پاسخگویی ندارد یا از آن امتناع میورزد. اما هیچیک از این مفروضات درست از آب درنیامد. با فرسایشی شدن نبرد، وضعیت از منطق شطرنج فاصله گرفت و به بازی مرگباری در نظریه بازیها موسوم به «حراج دلاری» (Dollar Auction) شباهت یافت؛ بازی شومی که شرکتکنندگانش را در چرخهای پایانناپذیر و زیانبار از تشدید تنش گرفتار میکند.
در بازی «حراج دلاری»، دو نفر برای تصاحب یک اسکناس یکدلاری رقابت میکنند، با این شرط مهم که هر دو نفر (حتی بازنده) باید مبلغ آخرین پیشنهاد خود را بپردازند. در آغاز، پیشنهادها به امید کسب سود بالا میرود؛ اما بهمحض نزدیک شدن به مرز یک دلار، تله بسته میشود. فردی که یک دلار پیشنهاد داده، در صورت برد تنها سربهسر میشود، اما بازنده تقریباً به اندازه پیشنهاد برنده ضرر میکند؛ بنابراین بهشدت وسوسه میشود تا با پیشنهادی بالاتر (مثلاً یک دلار و یک سنت)، زیان خود را کاهش دهد. این منطق برای طرف مقابل نیز صدق میکند و بدین ترتیب، رقابت بدون هیچ نقطه توقفِ منطقی ادامه مییابد. هزینهها تا زمانی که یکی از طرفین تسلیم شود یا از پا درآید، انباشته میشوند.
جنگها نیز اغلب به چنین سرنوشتی دچار میشوند. هزینهها بهصورت تدریجی و بیوقفه افزایش مییابند و طرفین در نهایت بسیار بیشتر از آنچه در ابتدا پیشبینی میکردند، تاوان میدهند. تا اواسط فروردین ماه، زمانی که آشکار شد هیچکدام از طرفین بهسادگی کوتاه نخواهند آمد، این درگیری نیز به نقطه عطف خود رسید و برای هر دو سو کاملاً زیانبار شد.
«حراج دلاری» پایان ذاتی و مشخصی ندارد. همانگونه که مارتین شوبیک (اقتصاددان و مبدع این نظریه) بیان میکند، نتیجهی این بازی بیش از هر چیز به روانشناسی بازیگران و شرایط ضمنیِ محیط رقابت بستگی دارد. در این منازعه، عامل تعیینکننده، توانایی هر یک از طرفین در وارد کردن خسارات سنگین به دیگری بود: ایالات متحده از طریق قدرت ویرانگر هوایی، و ایران از طریق حمله به شریانهای اقتصادی و زیرساختهای خلیج فارس. این توازن وحشت، نوعی «بازدارندگیِ درونجنگی» ایجاد کرد؛ بهگونهای که هر دو طرف از ترس اقدام متقابل حریف، از بهکارگیری سلاحهای نهایی خود پرهیز کردند.
تهدید ترامپ مبنی بر نابودی «کامل یک تمدن »، به احتمال زیاد یک بلوف سیاسی بود؛ چراکه عملی کردنِ آن برای آمریکا بسیار پرهزینه و برای متحدان منطقهایاش در خلیج فارس بهشدت پرخطر تمام میشد. با این وجود، از آنجا که رفتارهای غیرقابل پیشبینی ترامپ همیشه هم نمایشی نیست، ایران نمیتوانست با قاطعیت روی عقبنشینی او حساب باز کند. در نتیجه، هیچکدام حاضر نشدند منازعه را به یک جنگ تمامعیار تبدیل کنند و هر دو از لبه پرتگاه عقب نشستند. دقیقاً از همین نقطه بود که «بازی پایانی» رسماً آغاز شد.
بازی پایانی
بیشتر بخوانید:
چگونه جنگها پایان مییابند؟ | گیدئون رز؛ سراب فتح و توهم پایان
منافع ملی چیست و چگونه به ابزار سرکوب بدل میشود؟
پذیرش آتشبس، اعترافِ ضمنیِ هر دو طرف به این واقعیت بود که هیچکدام قادر به تحقق تمام اهداف خود نیستند. اما در عالم سیاست، مفهوم «تساوی» طیف گستردهای میان پیروزی مطلق و شکست قطعی را در بر میگیرد؛ از این رو، نحوه مدیریت و پیشبردِ مرحله پایانی، اهمیتی حیاتی و تعیینکننده دارد.
در جریان مذاکرات (که در این سناریو فرض میشود با میانجی گری پاکستان در جریان است)، طرفین باید برای مجموعهای از مسائل دشوار به راهحلهایی بینابینی دست یابند: برنامههای هستهای و موشکی ایران، معماری تحریمهای ایالات متحده، ترتیبات امنیتی عبور و مرور در تنگه هرمز، نفوذ منطقهای ایران و همچنین عملیاتهای نظامی اسرائیل در لبنان. شکاف میان مطالبات دو طرف بهقدری عمیق است که برخی تحلیلگران احتمال فروپاشی کامل مذاکرات را مطرح میکنند. با این حال، هر دو طرف بهخوبی آگاهاند که بازگشت به میدان نبرد، بهمنزله سقوط دوباره در همان چرخه جهنمی است: هزینههای فزاینده، دستاوردهای رو به افول و انتخاب میان گزینههایی که هر یک از دیگری فاجعهبارترند.
یک دیپلماسی ماهرانه، از جنس آنچه هنری کیسینجر در آن تبحر داشت، شاید بتواند از دل این مذاکرات، پایههای یک نظم امنیتیِ پایدار را در منطقه بنا کند. اما در غیاب چنین چهرههای برجستهای، بالا بردن سطح انتظارات خطاست. محتملترین خروجی، ترکیبی از مصالحه و تعویق خواهد بود: توافقهایی عملگرایانه برای احیای نسبی جریان اقتصاد در خلیج فارس، در حالی که مسائل و اختلافات بنیادین همچنان به حالت تعلیق باقی میمانند.
در نهایت، ایران احتمالاً بخشهایی از برنامه هستهای خود را حفظ می کند، اما با محدودیتهای سختی که ایالات متحده بر آن تحمیل خواهد کرد. شبکهای از تحریمها لغو و بخشهای دیگری پابرجا خواهند ماند. تردد کشتیها از تنگه هرمز از سر گرفته میشود، اما تحت قواعدی جدید که احتمالاً تا حدودی منافع ایران را نیز تامین میکند.
در این میان، عامل اسرائیل معادله را پیچیدهتر میسازد. منافع واشنگتن و تلآویو انطباق کاملی با یکدیگر ندارند. ایران خواستار مهار تحرکات اسرائیل در چارچوب توافق جامع است، در حالی که اسرائیل بر حفظ آزادی عمل نظامی خود اصرار میورزد. ایالات متحده در این موقعیت ناگزیر است بهطور همزمان با دشمن خود مذاکره کند و با متحدش چانه بزند؛ وضعیتی که البته در تاریخ دیپلماسی بیسابقه نیست. با این وجود، اهمیت استراتژیک مذاکرات آمریکا و ایران بهقدری بالاست که هیچیک اجازه نخواهند داد اختلافات مربوط به اسرائیل، روند کلی تنشزدایی را مختل سازد.
این تقابل تنها اهداف نظامی حداقلی آمریکا را محقق میسازد، اما از دستیابی به اهداف کلان و راهبردی بازمیماند. اختلافات بنیادین حلنشده باقی میمانند و رقابتها در قالبهای غیرمستقیم، از جمله عملیاتهای پنهان، استمرار خواهند یافت. ساختار سیاسی ایران پابرجا میماند، اما با اقتصادی تحت فشار و توانمندیهایی که آسیب دیدهاند. تنشهای منطقهای نیز فروکش نخواهد کرد، بلکه به بحرانی مزمن تبدیل خواهد شد.
برای ایالات متحده، پرسش اساسی این است: آیا تحمیل این میزان از هزینه، ارزشش را داشت؟ استراتژیستهای اسرائیلی این نوع عملیاتهای مقطعی و تکرارشونده برای مهار تهدیدات را اصطلاحاً «چمنزنی» مینامند. قضاوت درباره کارآمدیِ این رویکرد، در نهایت به این بستگی دارد که تا چه حد از خطراتِ پنهانِ آینده هراس داشته باشیم و تا کجا حاضر باشیم برای حفظ امنیتِ کوتاهمدت، هزینه بپردازیم. راهبردپردازان آمریکایی، با توجه به مسئولیتهای کلانِ خود در حفظ نظم منطقهای و جهانی، معمولا از اتخاذ چنین رویکردهای فرسایشی پرهیز کردهاند. مگر آنکه این مذاکرات به نتایجی استثنایی و دور از انتظار بینجامد؛ در غیر این صورت، هزینههای گزاف و دستاوردهای ناچیزِ این تقابل، که ترامپ شاید آن را صرفاً یک «گردش کوتاه» بپندارد، تنها بر تردید تاریخی استراتژیستها نسبت به کارایی جنگ صحه خواهد گذاشت.




